یسنا جون و عکاسی
سلام موش کوچولوی مامان
قربونت برم من که این روزا همش کارت شده بازی کردن با عروسکات و وسایل آشپزخونت و شعر خوندن.
البته در این بین هر چند دقیقه یه بار میری سراغ کندی و سلام میکنی بهش وباهاش حرف میزنی و
میگی یه بوس بده.
کندی هم اگه سرحال باشه سرشو بالا میاره و تو نوکشو میبوسی
اگه هم نه یا ازت فرار میکنه و یا اینکه میپره بالا به طرفت و تو میترسی و
یه چند لحظه ای نمیری طرفش.آخه کندی هم دیگه تورو شناخته و میدونه که تا نبوسیش بیخیال نمیشی واسه همین گاهی بیچاره ازت فرار میکنه.
اما دوباره بعد چند دقیقه روز از نو و روزی از نو
بقیه در ادامه مطلب.........
دیروز عصر بعد اینکه بابایی اومد خونه، رییسشون باهاش تماس گرفت و گفت که واسه دفترچه بیمه جدیدت حتما باید ازت دو تا عکس جدید بگیریم و ببریم واسش.
منم که تو خوشمل خانوم را
میشناسم و میدونم چقدر از عکس گرفتن فراری هستی، تا شنیدم این مطلب را عزا گرفتم و با خودم گفتم، وای خدا بازم باید یسنا جونم را اذیت کنم و به زور مجبورش کنم بشینه تا عکس بگیره
اما چاره ای بنود و باید میرفتیم
وقتی رفتیم تو عکاسی تو خیلی خوش اخلاق و خوشحال نشستی روی صندلی و با بابایی شروع کردی
به بازی کردن و من و بابایی گفتیم خداروشکر مثل اینکه نمیخوای اذیت کنی و منم ذوق زده زود به بابای
گفتم مثل اینکه دیگه از عکس گرفتن بدش نمیاد و میشه ببریمش آتلیه تا چند تایی عکس خوشمل ازش
بگیریم
اما نگو که اینا همش زهی خیال باطل بود و زهی فکر محال
چون به محض اینکه عمو اومد توی اتاق و خواست ازت عکس بگیره قطره های اشک اومد تو چشات و
عمو هم که دید تو حالت داره دگرگون میشه زود ازت یه عکس گرفت تا حداقل یه عکس ازت گرفته باشیم
اما تو اون عکس نخندیده بودی و قیافه ات معلوم بود که به شدت ناراحتی
دیگه هم هر کار کردیم
ننشستی و نزاشتی ازت عکس بگیریم و مجبور شدیم به همون عکس اکتفا کنیم
امروز هم میخوایم دوتایی بریم خونه باباجون اینا .چون خاله عاطی آخر هفته ای کلاسش تشکیل نشده
و اومده و گفته که واست یه هدیه خوشمل گرفته. خوش به حالت که خاله عاطی اینهمه دوست داره
عسیسم
دست خاله هم درد نکنه که واسه جیگملم همیشه جایزه میخره
یسنا جونم دوست دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه
و قراره ما بریم پیشش.


یسنا جون و عکاسی
